مرتضى راوندى

67

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

مير سيّد احمد نيز از كبار اين طايفه بود . . . چون سيّد بود و قتل سيّد به دست عامّ جايز نيست « پادشاه صفوت‌نژاد پاك اعتقاد كه خود ، سيّد سادات بود ، خود در نصرآباد او را به دست مبارك خود شمشير زده ، دو پارهء عدل كردند ؛ در ميان كتب او رساله‌ها كه خود در علم نقطه نوشته بود ظاهر شد ، همچنين درويش كمال اقليدى و درويش بريانى را نيز به ديار عدم فرستادند ؛ از اصطهبانات و فارس نيز چند نفر را كه اعلم اين جماعت بودند آورده به ياران ملحق كردند ؛ همچنين بود « اق بيك دين اوغلو » و كليّهء كسانى را كه در مظنّهء الحاد بودند به خاك و خون كشيدند . حكيم ركناى كاشى پس از مرگ يوسفى زبان به تملق گشود و اين قطعه را سرود : شهاتويى كه در اسلام ، تيغ خونخوارت * هزار ملحد چون يوسفى مسلمان كرد فتاد در دلم از يوسفى و سلطنتش * دو بيت قطعه مثالى كه شرح نتوان كرد جهانيان همه رفتند پيش او به سجود * دمى كه حكم تواش پادشاه ايران كرد نكرد سجدهء آدم به حكم حقّ ، شيطان * ولى به حكم تو آدم سجود شيطان كرد » « 1 » چگونه مير عماد خوش‌نويس را به نام سنّى بودن قطعه قطعه كردند شاه عبّاس كبير به عليرضاى عباسى هنرمند معروف ، لطف و توجّه مخصوص داشت و تمام كتيبه‌هاى مساجد و امامزاده‌ها و امثال آنها مانند مسجد شاه و مسجد شيخ لطف اللّه و هارون ولايت و غيره را به او رجوع مىكرد و به حدى به اين مرد هنرمند علاقه داشت كه گاه خود شمع در دست مىگرفت تا او ، در روشنائيش كتابت كند . ميان عليرضا و مير عماد كه مردى آزاده و با شخصيت بود ، عداوت و رقابتى پديد آمده بود و چون در مسائل مورد اختلاف ، شاه بيشتر از عليرضا حمايت و جانبدارى مىكرد ، خاطر مير عماد ملول مىگشت ؛ سرانجام ناخرسندى خود را به زبان شعر به شاه فرستاد : با اسيران نظرى نيست ترا * بر عزيزان گذرى نيست ترا قول دشمن مشنو در حق من * كه ز من دوست‌ترى نيست ترا چون شاه بر بيمهرى خود افزود ، او نيز با اشعارى عتاب‌آميز خطاب به شاه عبّاس گفت : جواهرى كه به مدح تو نظم مىكردم * به دل شد از خنكى تو سرد چون ژاله چه سودم از يد بيضا چو تو نمىدانى * بيان صحبت موسى ز بانگ گوساله

--> ( 1 ) . مأخوذ از تتبعات مجتبى مينوى در مجلهء يغما ، مهر ماه 28 ، ص 311 به بعد .